چند ساعت پیش داشتم تویه شبکه های تلویزیون میگشتم که روی کانال Ifilm داشت سریال امام علی و میداد...اونجاش بود که حسین پناهی در نقش ابن خباز -که یک بادیه نشینه- با یه تعداد افراد دیگه که همه فقیر هستن،و لباس های مندرس و خاکی به تن دارن..از یه راه دراز با خلوص نیت کامل اومدن که امام علی رو توی مسجد ببینن که با مخالفت خادم مواجه میشن...اینکه پاهاتون بو میده ،باید بشورین...یکی میگه پاهام ترک داره،بشورم زخم میشه به زمین میچسبه....میگه که خیلی خاکی هستین...ابن خباز میگه "ما بادیه نشینیم ،خاک با ما عجین شده" ....بعد کار یکم بالا میگیره...خادم میگه که شما مسجد و نجس میکنین...ابن خباز میگه "یعنی ما سگیم!،سگ،سگ خوست اخوی!!!".......
اجرا های حسین پناهی رو که میبینم ،احساس نمیکنم که داره بازی میکنه ،حس میکنم داره با اون نقش زندگی میکنه،(بر خلاف خیلی از بازیگرا که بازی میکنن و به قول حافظ "چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند") انگار که زندگی واقعیشه...باید آدم عاشق باشه تا بتونه اینقدر تاثیر گذار باشه..جملاتش انگار از ته دل میاد...و به قول شاعر:
سخنی کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند..... و واقعا که بر دل میشینه.....
شاید تکراریه ولی یه واقعیته که ارزش آدمای خوب بعد از مرگشون معلوم میشه و چقدر زود میرن....
اکبر عبدی درباره زندگی حسین پناهی میگه:
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلیها و سیاستهایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بینیاز است و چقدر راحت زندگی میکند. بشر از وقتی که حس نیاز میآید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمیکند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد. یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی درست میکردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده میکردند.
..........
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانهای را که
از کرج فاصله داشت خرید. آب گرمکن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی
داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از
ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی
سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم
دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقتها
هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن...
منبع:
http://www.hoseinpanahi.com/panahi_biography/004.html
جالب بود برام
آره انسانیت بزرگترین هنره،چیزی که دیگه داره فراموش میشه و جاش و به پول میده!
آره ...و متاسفانه که روز به روزم داره کمرنگتر میشه!!
روحش شاد منم بازیشون و خیلی دوست داشتم و لحن خاص حرف زدنشون!
آره واقعا انسان بزرگی بود....واقعا که بی نیاز بودن بقول اکبر عبدی خیلی سخته.....اشعاری هم داره...اگه توی اینترنت نگاه کنی حتما پیدا میکنی...
روحش شاد